به نام من ، به نام آزادی
در زندگی زخمهایی هست
كه مثل خوره روح را آهسته
در انزوا میخورد و می تراشد

درود به همه شما خوبان
بعد از دو سال قلم رو دوباره برداشتم تا بنویسم ...
كه چه روزای سختی رفت و سخت تر اومد !
آره برگشتم ... خدمت سربازی هم تموم شد .
محض اطلاع عزیزانی كه شوكه شدن و الان از خوشحالی بال در آوردن و آسمون هفتم رو هم رد كردن و یه چند قطره اشك شادی !!! هم ریختن باید عرض كنم : رفته بودم به امید روزی كه تموم بشه و برگردم .

لحظه آخر كه میخوای آزاد بشی خیلی خاص بود ، نمیتونم درست شرح بدم ولی همین رو بگم كه دوست داشتم با تمام رفقا یه جا از زنجیر رد بشیم تا اشك های تو چشم دوستت كه از روی همدلی و یكدلی و محبت بود نه از روی ریا و نفرت رو نبینی و یه غم وحشتناك تو سینه و قلبت سنگینی نكنه...
حسی بود غریب كه مجبورت میكرد سرت رو دیگه برنگردونی تا دردت بیشتر نشه ، فقط تونستم بگم : فكرشو نكن تموم میشه مرد ... تموم میشه هم دوره ای خوب من ... تموم میشه

آره خدمت در نیروی دریایی ارتش با همه خاطرات خوب و بدش تموم شد.
خاطره هایی كه هرگز تكرار نخواهد شد.
جلسات رپی كه داشتیم و هر كسی چند خطی میخوند و نوبت منم كه میشد رپو شروع میكردم:
دفترم دستمه
حرف من از غمه
رفته ازم همه
هم همه چون كه تفرقه سر در دفتر هر كسه
یكی از بس كه پول در دسترسش هست ازش سرمسته
یكی هم مثل ما ...
صد دفعه من در حسرت مزمزه پول شدم وسوسه
چه سخته كه بخته یه بنده بگرده یه درده یه رنجه كه مردو بگن كه به من چه !
هر چه زدم مثل بچه من ضجه به هیچ وجه
نمیرفت به خرج یه زن یا مرد كه حرف دل منو بشنوه حتی یه لحظه ...

یا وقتی داخل آسایشگاه همه بچه ها رو جمع میكردیم و كانال شارجه یا ابوظبی رو میگرفتیم و 
یا شبی كه تحویل سال نو بود و دقیقا همون ساعت كه حول و حوش 9:00 شب بود نگهبان بودم و ترك پست كرده بودم و با بچه ها بزن برقص داشتیم ، قبلش هم سفره هفت سین رو چیده بودیم و شربت و شیرینی و ...
آره دور از خانواده و دوستان و آشنایان بودیم ولی به جرئت میتونم بگم صمیمانه و عاشقانه همدیگه رو دوست داشتیم و باعث رنجش كسی نمیشدیم... غم غربت داشتیم ولی نمیزاشتیم غم بر ما چیره بشه...
اون بچه ها دیگه نیستن ... خیلی هاشون رفتن ، بعضی ها هم موندن و دارن خدمت میكنن به امید روزی كه خدمت اجباری رو تموم كنن و برن سر خونه و زندگی خودشون.
دیگه رفقایی نیستن كه هر جور خلافی باهاشون میكردی و آخرش میزدی زیر خنده و میگفتی: همش خاطره میشه . خصوصا خلاف های سبك و سنگینی كه تو اون تخت آخری كه پاتوقمون بود ... هی ...
آره واقعا هم همینجوری شد ، همشون خاطره شدن ...

اگه بخوام خاطرات خدمت رو بنویسم یه كتاب میشه . خاطرات دوره آموزشی در گردان عمار یاسر (سلف سرویس) سیرجان - شب های كویر در اردوگاه - خاطرات گردان حضرت ابوالفضل العباس تیپ تفنگداران امام حسین (ع) - خاطرات شب های بندر عباس و قشم - خاطرات جیم زدن از فنس - خاطرات تبعید شدن به كنارك - خاطرات دریای عمان - خاطرات چابهار و منطقه آزاد - غرق شدن در دریای بزرگ چابهار - خاطرات بیمارستان نیروی دریایی گلستان تهران - خاطرات تیپ تكاوران حمزه سید الشهدا و ... همش یه عالم حرف و یه دنیا خاطرست ولی كو دل خوش و حال خوشی برای بیان این خاطرات _ آره سهراب دركت میكنم وقتی گفتی : دل خوش سیری چند؟!
هر جا چراغی روشنه ، از ترس تنها بودنه ، ای ترس تنهایی من ، اینجا چراغی روشنه

خواهرم ، برادرم
امیدوارم همیشه آزاد و رها باشی و قدر آزادی خودت رو هم بدون و اونو به هیچ قیمتی نفروش و با هیچ چیز معامله نكن و از دست نده ... چون چیزی گرانبهاتر از آزادی نخواهید یافت عزیزانم

همین جا تشكر میكنم از تمام عزیزانی كه سنگ تمام گزاشتن واسه ما از جمله :
امیر دریادار فریبرز قادرپناه _ ناخدا دوم تكاور دریایی حمزه علی كاویانی _ ناخدا سوم تكاور درخوران _ ناخدا سوم تفنگدار گوهری _ ناوسروان عسكرعباسی _ ناوبانیكم بهروز حنفی _ ناوبانیكم خالقی _ ناوبانیكم دادخدازاده _ ناوباندوم كمیسر كیخا و فرمانده عزیز و مهربون و دوست داشتنی و خوشتیپ ناوباندوم سعید عسكری

پایدار ، پیروز ، سربلند و موفق باشید
یاسین قاسمی


نوشته شده توسط یاسین قاسمی در پنجشنبه 4 شهریور 1389 و ساعت 05:47 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
لینک ثابت
|
نظرات